محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2952

تاريخ الطبرى ( فارسي )

اسبان و صوت مردان را شنيد بدانست كه سوى وى آمده‌اند و با شمشير سوى آنها رفت . مهاجمان به خانه ريختند ، مسلم با شمشير حمله برد و ضربت زد تا از خانه بيرونشان كرد ، آنگاه باز آمدند و باز حمله برد . ضربتى ميان وى و بكير بن حمران احمرى رد و بدل شد . بكير ضربتى به دهان مسلم زد كه لب بالاى وى را قطع كرد و شمشير در لب پايين نشست و دو دندان جلو را شكست . مسلم نيز ضربتى سخت به سر وى زد و ضربتى ديگر زير شانه اش زد كه نزديك بود به شكمش فرو رود . و چون چنان ديدند بالاى اطاق رفتند و او را سنگباران كردند . دسته هاى نى را آتش مىزدند و از بالاى اطاق بر او مىافكندند و چون چنين ديد با شمشير كشيده به كوچه آمد و با آنها بجنگيد . محمد ابن اشعث پيش آمد و گفت : « اى جوان در امانى ، خودت را به كشتن مده » اما او به جنگ بود و رجزى به اين مضمون مىخواند : « قسم ياد كرده‌ام كه آزاد كشته شوم « اگر چه مرگ چيزى ناباب باشد « هر كس روزى دچار شر مىشود « و گرم تلخ ، به خنك مىآميزد « پرتو خورشيد را پس آر كه پايدار بمانى « بيم دارم دروغم گويند يا فريبم دهند . » محمد ابن اشعث گفت : « به خدا دروغت نمىگويند و خدعه نمىكنند و فريب نمىدهند . اين قوم پسر عموهاى تواند و ترا نمىكشند و نمىزنند . » مسلم از سنگها زخمى شده بود و تاب جنگ نداشت ، نفسش گرفت و پشت به ديوار خانه داد . محمد بن اشعث به وى نزديك شد و گفت : « در امانى . »